مـشـکـوکـــ……

به بودن های مشکوکت
من عادت کردم وباختم
همین که بودی کافی بود
با این که تو رو نشناختم
تو کی بودی که هر لحظه
با قلبم بازی میکردی
حالا داری به من میگی
که راهت رو عوض کردی
یه ادم اینهمه بی رحم
مگه میشه تو این دنیا
از اون عشقی که میگفتی
نمونده چیزی بین ما
برو هرجا که خوشبختی
این اینده رو دیدم
همیشه توی خواب حتی
همین روزارو میدیدم
چرا اسمتو هرجایی
که پا میذارم میبینم
هنوزم از خودم دورم
تو جمع تنها میشینم
دیگه سمتم نیا هرگز
غرورت میشکنه اینبار
تو احساس منو کشتی
دیگه دست از دلم بردار
حالا اینجا با تنهایی
من هرشب جشن میگیرم
تو چی فهمیدی از حالم
که من بی عشق میمیرم…

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی علي جعفري

راه ارتباط با من : ali.jafari.lyricist@gmail.com ...//... لحظه لحظه ی زندگی من همانند تلاطم دریاییست که ارامش ندارد و این تلاطم فقط با ترانه هایی که هرکدام زندگی و احساس دورانی از زندگی من را بیان میکند ارام میگیرد .