کـابـوس

صدای بغض بارون و
تو خیابون میشنیده
اونی که حتی تو خوابش
فقط کابوس میدیده
نمیتونه که رویاشو
به این تقدیر بسپاره
با یه بغض قدیمی باز
شبا تا صبح بیداره
نگاهش خیرست اما چشم
به ادمها نمیندازه
دیگه عاشق نیست چون که
دلش رو سخت میبازه
تو بازی به غرورت باخت
همون لحظه که تو رفتی
شده شاعر اونی که تو
نمیدیدیش هیچ وقتی
صدات ارامشش میشد
تو روزایی که بی تاب بود
نمیدونست یه روز میری
همون وقتی که اون خواب بود…ک

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی علي جعفري

راه ارتباط با من : ali.jafari.lyricist@gmail.com ...//... لحظه لحظه ی زندگی من همانند تلاطم دریاییست که ارامش ندارد و این تلاطم فقط با ترانه هایی که هرکدام زندگی و احساس دورانی از زندگی من را بیان میکند ارام میگیرد .