خاطرخواه

یه روز صدات از سر کوچه رد شد
توی دلم زندونی ابد شد
جای پاهات روی دلم نشست و
استخون قلب منو شکست و
صداش پیچید توو شهر و رسوا شدم
تو خندیدی و من خاطر خوا(ه) شدم
فصل درو بود و چشات دیوونه
آتیش زدن به خرمن این خونه
آتیش الو گرفت و باورم سوخت
این دل توی عشق شناورم سوخت
گفتی برو چایی رو دم کن می یام
عشقو زیاد ماتمو کم کن می یام
چایی جوشید و ماتمم ته گرفت
روح دلم حالت له له گرفت
سپیده شد سحر اومد صب رسید
نیومدی و موی من شد سپید
ای که چشاتو روی من می بندی
به حالت نزار من می خندی
اینکه توی جوونی پیر و تنهاس
یه عمره که عشق تو رو خاطرخواس

از این نویسنده بیشتر بخوانید: