تو باید لحظه ی جون دادنت بی بال و پر باشی

درختا رو بُریدن جای سایش کینه اوردن
واس ِ عاشق شدن سنگ لحد رو سینه اوردن
چی کار داری به این کارا تو باید بی خبر باشی
تو باید لحظه ی جون دادنِت بی بال و پر باشی
وصیت می کنم هیزم شکن هارو پس از مرگم
نیاری مجلس ِ ختمم که با دنیات می جنگم

دیگه دلشوره داشتن چاره ی درد من و تو نیس
بجز دیوار پشت سایه ی سرد من و تو نیس
بیا یه شب شبیه آسمون اون طرف باشیم
خودمون با تموم سادگی هامون طرف باشیم
حقیقت اینه که جنس ِ من و تو شیشه و سنگه
همینه که نمی دونیم کجای کار می لنگه
خدا بی شک ، مقدر کرده مردم عاشقش باشن
نه که واسه یه لقمه نون گندم عاشقش باشن
سید مهدی نژادهاشمی —

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

952
۸