نیمکت خالی

روی یک نیمکت خالی/ کنار یه دونه دیوار
رو به آسمون می خوابم/ می کشم یه دونه سیگار
توی این فکرم که باید /بار یه سفر ببندم
سفری به اوج قصه /دلم و به عشق ببندم
آخه این تنهایی من/ انگاری علاج نداره
آسمون واسه دل من/ آره اون یه دم میباره
به خودم می گم که شاید بین این همه ستاره
آسمونم واسه ی من یه ستاره هم بذاره
تو همین فکرا که بودم یه ستاره ای صدام کرد
توی این دنیای سردم آتیش گرمی به پا کرد
حالا من تو اوج قصه ام این بالا بالا ابرا
دست تو دستای ستارم فارغ از غم های دنیا
حالامن ستاره دارم این بالا تو آسمونا
ترسم از فردای شبها که نشم دوباره تنها

از این نویسنده بیشتر بخوانید: