مرد مرده !

پاتوقم همین حوالی
توی این کافه ی خالی
دم پنجره تو بارون
که می شم حالی به حالی

لعنتی ترین شبام و
توی فال قهوه مردم
همه عابرای شهر و
واسه دیدنت شمردم !

زیر پوست لخت قصه
گم شدی ! خدانگهدار !!
قرص جوشان تو بودم
ته نشین شدم به تکرار …

ساعت و عقب کشیدم
تا نیاد روز مبادا
اما بمب ساعتی بود !
وقت انفجار حالا

من شبا به یاد چشمات
دود شدم شبیه سیگار
پک زدی من و سوزوندی
نعش فیلترام و بشمار

صورتم سرخه به سیلی
رو لبام سکوت نفرین
اگه عاشقت نباشم
شا رگم زیر گیوتین !

پنجه رو دیوار خونه
پنجه رو ساز شکسته
می کشیدم از سر درد
مثل زوزه ای که مسته !

قلبم و مش کرده یادت
زیر چکمه هاته دنیام
گریه آرومم نکرده
حتا الکل و دیازپام …

تحت تعقیب یه کابوس
تحت آزار جنونم !
پره هذیون شده خوابم
تو رگ مرثیه خونم

کافه خونسردی پوچه
اما این خودش یه راهه
واسه اونکه تا ته خط
زخمی یه اشتباهه

دیگه فرصتی نمونده
فالم و از نو بسازم
من به تو نه ! من به اونکه
توی آینه هاس می بازم !

گاهی با گوله ی مشقی
خودم و هدف می گیرم
جراتم نیس – پس دوباره
توی زندگیم اسیرم !

فرقی ام برام نداره
مرد مرده ! مرده مرده اس
تو ازم دوری و تنهام
چیزی ام نمی دم از دس !

چیزی از من که نمونده
حتا سایه ام دیگه رفته
نعشی ام که کنج کافه
بوی تنهایی گرفته

اونکه احساسم و دزدید
فکر اسکناس شدن بود
رقص و نور – تور عروسی
جشن کفن و دفن من بود

دیگه کار من تمومه
به لبام رسیده جونم
دستت و بکش مزاحم !
بذا با خودم بمونم

دیگه کافه پاتوقم نیس
خلوتم ته یه گوره
چقد اشک بریزی باید
تا گناهت و بشوره !؟

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی احسان ابوالحسنی

دختران شهر به روستا فکر می کنند / دختران روستا در آرزوی شهر می میرند / مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند / مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند / کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد ...