یه مرد پیر

توی کافه یه مرد پیر
میگه لعنت به این تقدیر
اونی که عاشقش بودم
منو از زندگی کرد سیر
یه فنجون چای روی میز
یه قاب عکس روی دیوار
یه گلدون روی یک پله
ساعت می کوبه رو دیوار
یه سیگار توی دست مرد
به یاد آخرین دیدار
صدای زوزه ی باده
تو گوشش مث یک گیتار
تمام خاطرات انگار
شده روی سرش آوار
میگه رویا دیگه بسه
می خوام از خواب بشم بیدار
ولی تقدیر اون امشب
یه جور دیگه پیش میره
رو سنگ فرش خیابونا
داره سمت بهشت میره
می گیره قلبش از قصه
نفس هاش ته نشین میشه
مرد قصه ی تلخ ما
با خاکا هم نشین میشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: