وطن

:::

تو شروع یه اتفاق جدید
تو شبیه یه کشف پر هیجان
مثل یه عاشقانه ی غمگین
وسط ظهر جمعه ی تهران

***
تو تماشای بازی فینال
روی سکوی داغ استادیوم
مثل یه خلسه ی پر از رویا
گیج و ویج از اُوردز والیوم

***
تو یه چیزی شبیه اکسیژن…
بی تو دنیام حس مُردن داشت
بی تو روزی سه بار قبل از مرگ
دو سه لیوان ، شکست / خوردن داشت !

***
رفتی اما بدون خاطره ها
جا گذاشتی لبات و رو بدنم !
وقت برگشتن ات به این خونه
باید این شعر " چاق " و سر بزنم !

***

باید این شعر " داغ "‌ و … اما نه
این نه شعر و … فقط یه مُش حرفه
بی تو شاعر شدن که ممکن نیست
بی تو این زندگی نمی صرفه !

***

بی تو این زندگی نمی صرفه
مثل تنها شدن غم انگیزه
رو "تردمیل " قهرمان شدنه
بی رقیب و بدون انگیزه !

***

بی تو تنهام ، بی تو من یعنی:
یه پناهنده ی بدون " وطن "
یه سری زخم رو تنم دارم
که نبودی و درد می کردن !

***

تو نبودی و آدما هر روز
مُردنم رو نگاه می کردن
همه گفتن : (( یه مدتی سخته !‌))
" دکترا " اشتباه می کردن …

***
تو رسیدی که نقطه چین نشم و
دو سه خط زندگی رو حس بکنم
من یه عمره مچاله ام از هق هق
وقتشه تا غم و پِرِس بکنم .

***

اومدی تا که منقرض بشه غم
بعد "هف سال " قحطی شادی
بعدِ آوارگی و تنهایی
اومدی و به من "وطن" دادی !

:::

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی احسان ابوالحسنی

دختران شهر به روستا فکر می کنند / دختران روستا در آرزوی شهر می میرند / مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند / مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند / کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد ...