کافه ی رویا …

تو پشت میز نشستی و روح من لرزید
شبیه یک پر کاه شد به سمت بالا رفت
زمان که نبض جهان بود از این هیجان
دچار ایست قلبی شد و به اغما رفت
*
که از رگ غزل چشم های غمگینم
به روی میز خون شاعرانه جاری شد
و کافه از هجوم صدای موسیقی
دچار حمله ی بی رحم انتحاری شد
*
نگاه خیره ی تابلو درون منظره ها
به چشم های تو برگشت ٰتو را تماشا کرد
برای دیدن تو ماه ناقص شب
چقدر پشت پنجره ماند و تقلا کرد
*
دو شنبه بود که رسیدی راس ساعت عشق
بدون چتر و پر از عطر خیس باران ها
به روی صندلی قهوه ای نشستی و بعد
خدا سپرد بهار را به حزن گلدان ها
*
و بعد رد و بدل شد میان ما احساس
و کافه غرق حضور شاپرک ها شد
کسی که پیش تمام جهان تو را کم داشت
بدون آنکه بداند عجیب زیبا شد
*
که لحظه لحظه خدا عکس می گرفت از ما
جهان خلاصه شده بود به آن کافه ی داغ
چراغ در بغل باد تانگو می رقصید
به ریتم سمفونی سپید دسته کلاغ
*
به فال های بد هم چقدر خندیدیم !
و حل شدیم هزار بار توی هر فنجان
چقدر خاطره رویید به روی میز هر بار
چقدر نامه نوشتیم برای هم پنهان
*
و قند تو ی دلم آب شد از لطافت تو
همان که شاخه گلی را به دست تو دادم
تو بودی و غم پنهان و شرم دلنازک
و من که از سر شادی به گریه افتادم
*
و بعد به نیمه رسید شب ـ کافه خالی شد
تمام شهر نخوابید به جرم پچ پچ ما
بدون نقطه  سر خط  ادامه پیدا کرد
سکانس نو شدن ما شبیه یک رویا…

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی احسان ابوالحسنی

دختران شهر به روستا فکر می کنند / دختران روستا در آرزوی شهر می میرند / مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند / مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند / کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد ...