بیداری

همبستری با قرص خواب آور

می خوابی و چیزی نمی بینی

بغضت هنوزم قلب و میشکافه

حتا تو این دنیای ماشینی

می خوابی اما بختک کابوس

یک لحظه آرومت نمی ذاره

روی رگ آرامش این شب

چاقوی تیز ناله بیداره

می دونم اون لحظه که بیداری

این خونه از خوشبختی لبریزه

این دلخوشی ها زود تموم می شن

وقتی چشات با خواب گلآویزه

حتا حساب این جراحت ها

از دست چوب خط تو در رفته

هی گریه هات و قورت میدی تا

هیشکی نفهمه زندگی سخته

از من نپرس خورشید کجا مونده!؟

من دلخوشیم گرمای سیگاره

فیلمی که ما آرتیست اون هستیم

روی سکانس شب تو تکراره

بی فلسفه اس چیزی که می پرسی

گاهی به کشف راز شب میری

می دونی چشمات سرخه با اینکه

تو آینه ها ممنوع التصویری

از ما گذشته شب شکن باشیم

گریه اس که تو تاریکی آزاده

کوچه پر از مردای نامرده

محکم ترین دیوار تن باده

برگرد عقب این فیلم کوتاه و

باید مرور یک حماقت بود

چیزی که ما رو خودکشی میکرد

تکرار تلخ نبض ساعت بود

روزی که از دس دادی رویات و

قحطی زد این شهر و چه آسون کشت

تو توی زندون یه کابوسی

دیوارها رو میشمری با مشت

دست خودت نیس که ، – زمستونه –

وقتی غریضی رو به خواب میری

بیداری جرمه تو شب تیره

حتا با قرصای جلوگیری … !!!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی احسان ابوالحسنی

دختران شهر به روستا فکر می کنند / دختران روستا در آرزوی شهر می میرند / مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند / مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند / کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد ...