حرف آدم بودن و نزن!!!!

تو از این هوا چی حالیته؟
تو از ابر بهار چی میفهمی؟
تو از این آسمون وا مونده
تو از این انتظار چی میفهمی؟

نفسم بغض میشه و هر شب
پیش پنجره گدا میشم
گریه واسم کوک ترین سازه
وقتی با غصه همصدا میشم

من تو امتداد بارونم
من تو امتداد تنهایی
تُو تو خوابت جشن کابوسه
وحشت و عذاب و رسوایی

تو از عشق دل بریدی و
زندونی شدی توی ذهنت
زندگیت شده همش سرچِ
عکس چیز دار تو اینترنت

فکر و ذکرت هات داگ و پیتزاست
اون چشات فقط داف و میبینه
زنده موندی و توی خوابت
می بینی که زندگی اینه…

تو فقط ساندویچ و قورت میدی
بدتر از«خری» که یونجه میفهمید
کاش چراغا همش سفید میشد
سبز و قرمز و میشد بر چید

زندگیت شبیه مردابه
گیری تو فرق مرد و زن
تو تو حیوون بودن موندی
حرف آدم بودن و نزن

غرقی توی سطح اقیانوس
رنگ آسمونت آبی نیست
زندگی و حال این روزات
فکر نکن میگم بده، …ر یست

میدونم کتک خوردی از احساس
میدونم توی حسرت عشقی
میدونم لذت و نمیفهمی
میدونم خالی از لذتِ عشقی

برگای خشک و خالی از احساس
تو بهار، رو درختامون زردن
وقتی که تابلو های نقاشی
توی ویترین مغازه باد کردن

وقتی جیبت پُر از پَر و کاهه
وقتی مبلغ حقوقتم منفی ست
وقتی توی یخچال خونه
چیزی جز پارچِ آب و برفک نیست

به گمونم که ما توی نسلِ
میمون و اورانگوتان موندیم
آقا شیره ما دوسِت داریم
علفایی که دادی رو خوردیم

بسه دیگه این نظم تکراری
این دفعه موش به گربه میبازه
اینا واسه یه ملت تو هم
از یه حافظ یه شاملو میسازه

من با ریتم تشَر تو تابوتِ
تلخِ این ترانه میرقصم
بقیه رو نمیدونم اما
من خودم بشخصه میترسم

من هم از تبار این دردم
تو من و من تو و ما من
ما تو حیوون بودن موندیم
حرف آدم بودنو نزن

فرزین کمالی/زمستان۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید: