بیابون

تو بیابونِ پر از هیچ
یه صدای پا می پیچه
یه نفر با خاطراتش
خسته و خراب و گیجه

هیچ کسی دور و برش نیس
گاهی رو زمین می افته
روزای خوب گذشته
دوباره یادش می افته

خشک و بی روح و پر از درد،اون خودش شده بیابون
تنهایی و حسرت و زجر،دیگه عادته برا اون

وسطای راه میشینه
خسته از در به دری هاست
روبروش سیاهیه و
پشت سر ، سراب و رویاست

آبا از سرش گذشته
اون توی برزخ اسیره
آبی نیست که زنده باشه
قطره به قطره می میره

خشک و بی روح و پر از درد،اون خودش شده بیابون
تنهایی و حسرت و زجر،دیگه عادته برا اون

از این نویسنده بیشتر بخوانید: