بابابزرگ

هانی زود بیا تو دم در بده
میگفت مادرو اخمو شد صورتم
میدونه واسه ت منتظر واستادم
میدونه شده دیدنت عادتم
میمونم تا وقتی بیای پیش من
نه امروز هزار روز وقت غروب
چقد پینه ی دستاتو دوس دارم
اخه میشناسن دستامو خیلی خوب
توی گرگ و میش هوا تو میای
میایو میون خوشی گم میشم
دوتا نون سنگک میاریو من
دیوونه واسه عطر گندم میشم
تو خورجین دستباف مادربزرگ
باباجون میاری تو دسترنجتو
تو انقدصبوریو باحوصله
که هیچوقت ندیده کسی رنجتو
چقد پرغرورم کنارم توئی
میگیرم قیافه واسه اسمون
نمیدونی وقتی تو هستی چه جور
پر از مهربونی میشه کوچمون
سوار دوچرخه ت میشم هردفعه
همه کوچه رو باتو دور میزنم
میبوسی تو پیشونیمو که بری
واسه رفتنت باز غر میزنم
میگی باز فردا میای پیش من
همینجا دوباره میبینم تورو
میگم راضی میشم اگه قول بدی
که فردا بیای زود حالا برو
ولی خیلی وقته تو رفتیو من
سر کوچمون منتظر واستادم
چه بدقول بودی تو بابابزرگ
یاد اخرین قول تو افتادم
هانی زود بیا تو دم در بده
میگفت مادرو اخمو شد صورتم
مسیر تو کج شد بسوی بهشت
نرفت از سر من هنوز عادتم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: