کافه های بی رمق

شبای این شهرو، از غربتت کم کن
توو چشمای خیست، قهوه برام دم کن

اونقدر تلخی که، با قندونا قهری
تو که شلوغ ترین، کافه ی این شهری

موهات یه دسته گله، رو میزگرد تنت
شونَت یه کاناپه س، بدون پیرهنت

میشه شب از یادم، کم و زیاد بره
میشه سرِ یه میز، دنیا به باد بره

[توو کافه های بی رمق، چشایی که مونده به در
هوای دم کرده ی شهر، خیابونای در به در
منو ببر منو ببر به جایی که دلت می خواد
به جایی که سایه هامون دنبال پاهامون نیاد]

میزا که خالی شن، تو تلخ تر می شی
اونقدر می خوامت، که با خبر می شی

حساب این میزو، بذار به پای خودم
دارم ترانه می گم، خودم برای خودم

تو کافه ای بودی، درست توو دلِ شهر
چقد بده باشی، تموم مشکلِ شهر

چشات یه قهوه س که، سرد وترک خورده،
میدونه این کافه، چند سالیه مُرده…!

[توو کافه های بی رمق، چشایی که مونده به در
هوای دم کرده ی شهر، خیابونای در به در
منو ببر منو ببر به جایی که دلت می خواد
به جایی که سایه هامون دنبال پاهامون نیاد]

شمیم زمانی-شیراز

از این نویسنده بیشتر بخوانید: