بادِ وهم آلود

پنجره رو به شب بازه
من با این اتاق درگیرم
آسمون بهونه میگیره
من دارم بی بهونه میمیرم

حوصله م نجوشیده سر رفته
شب به شب روزم و نمیبینم
تو مصاف شاخ به شاخ با یک آینه
شاخِ شاخ موندم و نمیشینم

دره تو عمق من ترک خورده
همچنان سمت دره میرونم
ماشین زندگیمو چپ کردم
روی آسفالت جاده بارونم

مثل آجر گم شده توی سیمان
لا به لای این دنیاجا موندم
از زمانی که چشم وا کردم
دایما فقط داریوش خوندم

از پسر های تیریپ تنها
تا به دخترای عشقِ انریکه
جون جونی ترین رفیقم این روزا
تنها خودکار آبیِ بیکه

رو زمین چقد زمستونه…
اسخون زیر قبر ، یخ بسته
دریا هاش خالی و خاموش
لاله هاش مرده…زنبقاش خسته

تیپ آدماش چقد شیکه
پوست همدیگه رو به تن کردن
زندگی اضطراب و نوشید و
کار ما شد بریدن گردن

تکیه گاه ما ، باد وهم آلود
روی پشت بوم یه آلونک
سخته بی تکیه گاهی…پس
تکیه گاه من ،منم بیشک

صورت عکس تو این قاب
مثل صورت تموم آدم هاست
اینهمه آدمو نباید کشت
اینهمه دنیا رو نباید خواست

توی این لحظه قرمز
سلول مرکزیم بیماره
تنها خواهش من از دستت
لغزش ناخن رو دیواره

از تظاهرات قرص های مست
توی دستام یه گاو پیدا شد
از قضا اسال خونی داشت
شیرشو خورد و عاشق ما شد

من با عشق مارتینی خوردم
چاه دسشویی آبی شد
سبز شد علف به روی چاه
تا که تصویر من تو خوابی شد

پنجره رو به شب بازه
من با این اتاق درگیرم
توی این جنگل بدون گرگ
من خودم،خودم،خودم شیرم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: