منو از میهنم بشناس

میگن نابغه س ایرونی

وطن گوش و تو گوشواره

قشنگه سرزمین ما

همه فصلا رو توش داره

اما گاهی گل نفرت

شکوفه میزنه تووشهر

ببین اینجا بهشت میشه

اگه پژمرده شه این قهر

مثه یک حلقه زنجیر

همیشه پشت هم بودیم

وطن آزاد و بی دشمن

شبو بی فقر آسودیم

حالا بدشانسی آوردیم

یکی درگیر و معتاده

یکی از فرط بیماری

توی بدبختی افتاده

یکی بیکار و ولگرده

یکی تن می فروشه ، حیف

یکی از سختی این دهر

داره نون میخوره با کیف

منو از میهنم بشناس

که مهد علم و دانش بود

همه میدونن ایرونی

نجابت تووکلامش بود

کدوم صیادی دام انداخت

برای مردم این شهر

که رو گردون شده شادی

توو دلها کینه موند و قهر

دارن تو صورتای درد

پی لبخند میگردن

همه زار میزدن فقرو

ولی انکار میکردن

الهی ریشه کن شه غم

بخشکه ریشه ماتم

بگو خوشبختی برگرده

همون اندازه حتی کم

نسرین عبادی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: