عمر دیوونگی

 

 

میرم تابشینم لب پنجره

میرم تا شاید زخم دل تازه شه

تا اینکه بهارو یه کم حس کنم

دلم با خیالت هم اندازه شه

اما ابرای کهنه مثل خزون

به رویای من طرح غم میزنه

تو این روزگار که حراجه نقاب

نقاب تو هم خنجرم میزنه

کجائی که آرامشم با تو رفت

توئی که بمن هم کلک میزنی

می پوشی یه دست رخت دیوونگی

منو با نگاهی محک میزنی

ببین قسمتو سرنوشتِ منو

نشد همخونه م هیشکی جز غصه هام

میخواستم بدونی دلم خون شده

که یکی مثه تو بمونه باهام

تو رفتی و خنجر توی پُشتَمه

با زخمش باید کم کَمَک خو کنم

باید راهمو کج کنم چون دیگه

نمیخوام پیشت دستمو رو کنم

میخواستم بشینم ، ولی پا شدم

دیگه حسی نیست ، بارونم بند اومد

حالا شب شد و ابرا رفتن کنار

شاید عمر دیوونگی سر اومد

 

 

نسرین عبادی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: