مترسک

تو با این مزرعه هم اشنایی
تو میدیدی منو هر روز بی شک
کلاغی که واسش ازاد بوده
بیاد رو شونه های این مترسک

.
تو نزدیک اومدی بی ترسو اروم
دلم میخواست تنهاییم بمیره
دلم میخواست اغوشی که بازه
تموم خستگیهاتو بگیره

.
تو هر روز اومدی تا این مترسک
دچار حسو حال عاشقی شه
دچار این که چشماشو ببنده
نبینه مزرعه نابود میشه

.
حضورت مثل بارونو دلم خیس
شدم غرق همین دلبستگیها
تن این مزرعه زخمی شد از تو
صدای درد پیچیدو من اما…

.
یه روزی پلک وا کردم نبودی
یه جای خالیو یه مزرعه درد
هنوزم باورش سخته مترسک
چه جوری با تو عمری عاشقی کرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: