صبحت به خیر

پشت دیوارای این  شهر ، صد هزار خاطره  خفته

آسمون به عاشقونش  ، شب به خیر همیشه گفته

شب به خیرعزیزِ من  ، خوابای خوب ببینی

   بری  از دامنِ  شب  ، گُل تازه بچینی

شب به خیر عزیز من بهار و از یاد نبری

  گلهای باغچه مون یاد نره که آب بدی

ای کاش دوباره صبح بشه دوباره مهمونت کنم

 با گفتن صبحت به خیرگلها  را  قربونت  کنم

پشت  هرشیشه ی شهر خاطره ها  فراونه

میون این خاطره ها قصه ی ما  می مونه

مُونده برام همین دوتا دراین شبای ناگزیر

بخونم از ته دلم صبحت به خیرو شب  به خیر

با این دو تا بهار می یاد حتی اگه خزون  باشه

گرما می ده زندگی رو اگر چه دلها خون باشه

صبحت به خیرعزیز من سحرشده با من بیا

بر خونمون بازم بتاب خورشیدم از پشت کوهها

از این نویسنده بیشتر بخوانید: