بچگی…

ده ساله بودم و کتاب دخترک وآهوی ابریشمی که نوشته ی آقای محمد محمدی بود رو خوندم و توی اون سن واقعا منقلب شدم و بدون هیچ گونه اطلاعی از ترانه ،نشستم این ترانه رو نوشتم.

چند روز گذشته وقتی داشتم به کتب بچگیم سر میزدم وباهاشون خاطره بازی می کردم این ترانه رولا به لای برگه های کتابم پیدا کردم و یک دفعه به دنیای بچگی رفتم و برای چند دقیقه ما بین خاطراتش گذر کردم و به ذهنم رسید که این خاطره رو با دوستان عزیزم تقسیم بکنم…

امیدوارم که مشکلاتش رو به بزرگواری خودتون ببخشید…
تو بچگی هیچی نبود….
 
تو بچگی هیچی نبود، به جز یه بغض رنگ ستم
یه بغض شبیه یه سگک کم بوسه می زد به تنم
 
تو بچگی هیچی نبود،جز یه اتاق یخ زده
جز یه اتاق تیروتار پر از شبای غم زده
 
تو بچگی هیچی نبود، به جز یه دار پیر شده
پیر شده بود از دیدن انگشتای پینه زده
 
تو بچگی هیچی نبود، به جز یه عمر شونه زدن
صدایی که لالایی بود هرشب و هرشب تا سحر
 
تو بچگی هیچی نبود، به جز یه بغض رنگ ستم
یه بغض شبیه یه سگک که بوسه میزد به تنم
 
تو بچگی هیچی نبود، به جز شبایی رنگ مرگ
وقتی که بچه ایی میگفت: راحت شدم از این ستم…..
 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

https://www.academytaraneh.com/38953کپی شد!
1054
۱۸