وقتشه که آسمون…!

آسمون از قدیما اینجوریا ابری نبود
رفتن و رفتن و رفتن ، واسمون جبری نبود
آدما تو شهرِما خوابِ بهارو می دیدن
خوابِ دنیای بدونِ شوره زار و می دیدن
سنگِ رد به سینه ی بهار تقدیری زدن
ندونم کاری که نه از رو شکم سیری زدن
واسه برگشتنمون درها همه بسته شده
زندگی از لج و لجبازیِ یامون خسته شده
عاشقا تو قفس و قناری یا دق می کنن
کفترا از ته ِدل هق هق و هق هق می کنن
وقتشه که آسمون آبی و آفتابی بشه
ای خدا بگو شبامون ، شبِ مهتابی بشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: