حیفه با ابر کبوی صورت ماه بگیره

چی میشه قلب ِ یخی ِ تو هراز گاه بگیره
یا چشای ِ سردِ تو ، توده ای از آه بگیره
چی می شه به من بگی ، عاشقتم : واسه همیشه
وقتشه که یک نفر دستمو از چاه بگیره
اگه کوهی – اگه کاهم – همه کس بذار بدونن
کوهی یه هو به سرش زد ، خبراز کاه بگیره
چادر مشکیتو واکن، همه جا مهتابی باشه
حیفه با ابر کبودی صورت ِ ماه بگیره
اینقده شبی که ترسم از اینه واسه یه لحظه
دامن چین چینتو آه سحرگاه بگیره
آخرش توی خیالت گم و گور می شم و ای کاش
یه نفر بیاد و دست ِ من گمراه بگیره

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

821
۱۴