نابغه

یادش به خیر روزایی که چشماتو می پرستیدم

خلاصه اومد به سرم ازهرچی که میترسیدم

یخ وجودمو دیگه آتیشی آب نمیکنه

چشمای چشم به راهمو هیچ شبی خواب نمیکنه

منو رها نمیکنن این غصه های لعنتی

میرم به سمت حادثه مث یه بمب ساعتی

داغی گذاشتی رو دلم که هیچ جوری سرد نمیشه

تموم دنیا جمع بشن علاج این درد نمیشه

تولد نیودنت شروع روزای بده

که رنگ تنها شدن و به روزگارمن زده

از تو نداشتم انتظاربا احساسم بازی کنی

فیلنامه ی عاشقی رو واسم صحنه سازی کنی

کاری که کردی بادلم هرگزنداشته سابقه

اسم توروثبت میکنن تو آدمای نابغه

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: