رفیق

چه زمونه بدی شده رفیق
اینروزا به هیچکس اعتمادی نیس
وقتی چشماتم بهت دروغ میگن
دیگه به آینه ام اعتقادی نیس
چه زمونه ی بدی شده رفیق
قصه ها قصه ی پشت و خنجره
کوچه لبریز حضور حادثه س
وقتی سایه از تو کوچه میگذره
می بینی رفیق همصدای من
من وتو اسیره دست قفسیم
هردومون یه دنیا آرزو داریم
اما به آرزومون نمی رسیم
می دونم تو هم مثه منی رفیق
اما کاری از دست بر نمیاد
عاشق رسیدن بهاری و
دلت این روزای سردو نمیخواد
چه زمونه ی بدی شده رفیق
توی تاریکی همه مثه همیم
توی انبوه غریب سایه ها
همه خنجرا رو از پشت میزنیم
پرده ی آخر قصه رسیده
گمونم منو تو باید بمیریم
سایه ای با جسممون یکی شده
باید این دنیا رو از یاد ببریم.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: