آخرین سفر

دلم می خواد داد بزنم صدام بپیچه توی دشت

لحظه ی دیونگیه فرصت عاشقی  گذشت

روپشت بوم زندگی افتاده خورشید فلک

می زنه روی شونه ام باید بری با قاصدک

جاده ی تنهایی وغم پرمیشه از حضورمن

مثل پرنده می شوم رها  شده  بدون  تن

کنار جاده لاله ها تو رو به  یادم  میارن

رو گونه های زرد من گلهای اشکو می کارن

خدا نگهدار عزیزم  دیگه  نمیشه  بازگشت

اماصدامو می شنوی داره می پیچه توی دشت

فک نکن که فاصله تو رو از یادم می بره

یاد تو هرجا که باشم همراه من همسفره

بگو دوباره پشت سر , سفربه خیر مسافرم

محاله  برگشتن تو , ولی بازم  منتظرم

باتشکرازدوستان درآکادمی ترانه که ترانه ام را می خوانند پیشاپیش از نظرات سازنده ی تمام دوستان ممنونم وخودرااز             نقد منصفانه ی آنان بی نیاز نمی دانم .

از این نویسنده بیشتر بخوانید: