قصه ی شب

من میگم سه رنگه دنیا
آبی و قرمز و زرده
تو میگی چشماتو وا کن
خونمون سیاه و سرده
من میگم گرمی دستت
مثل خورشید و بهاره
تو میگی دستات چه سرده
لطف و لذتی نداره
اینه که فاصله هامون
شده قصه ی شب من
عشقمون چند ساله مرده
ولی تو بی خبر از من
من میگم باور قلبم
بین ظلمت و سپیدی
تو میگی خسته ام امروز
درد و زخم و تو ندیدی
من میگم میخوام بسازم
تا که از دروغ نسوزم
تو میگی فرقی نداره!
من به فردا چشم میدوزم
من میگم عزیز قلبم!
سهم فردارو تو باختی
دلمو شکوندی، کشتی
کار این عشق و تو ساختی…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: