مسخ فراموشی

توی ذهن پریشونم پر از یک درد بی مرزه

غم اون لحظه ی آخر تداعی میشه هر لحظه

ترک های روی قلبم مسیر رد پای توست

یه عشق تازه یادم رو مث بارون توو قلبت شست

حالا توو خاطرت مردم شدی مسخ فراموشی

منو رد میکنی هرشب توو بغض بوق این گوشی

دلت یخ بسته و پیشت توی سرما گرفتارم

گرفتار توام اما باید دست از تو بردارم

دارم میرم ولی سخته هنوزم باور حرفات

چطور باور کنم بودم فقط بازیچه ی دستات؟!

تو رو میبخشمت عشقم ولی مرگ دلم پاته

بدون خون دلم خشکیده روی هر دو دستاته

از این نویسنده بیشتر بخوانید: