دیگر نمی خندم

دیگر نمی خندم

او وصله ی جان و جانم به او بند است

او وصله ی جان و

جانم به او بند است

لب های سرخ او

تعمیمِ لبخند است

 

من آن درختِ پیر

دلسرد و بی جانم

تو شاخ و برگم باش

وقتی زمستانم

 

ای بی خبر از من

حالم عجب حالی ست

قحطی زده دل را

جای دلت خالی ست

 

بارانِ این تن باش

تَن پوشِ تنهایی

سیلی بزن محکم

در گوشِ تنهایی

 

 

گفتی نمی مانی

جانِ مرا بُردی

من بودم و تنها

قلبی که آزردی

 

دیگر نمی خندم

وقتی نمی ماند

” ابر از سرِ شوقش

باران نمی خواند…”

146
۲