بی دردی

دردِ بزرگی می شه بی دردی
هیچ کسو جز خودت نمی بینی
عمق جهان بینی ت این می شه
از هر دو چشمت تا نوک بینی!

بی دردی و، می خوای بفهمی که
شب، بچه ی بیمار یعنی چی؟
بی پولیِ یه بیوه زن بین
چشمای هیز و هار، یعنی چی؟

اون مرد نیستی که همش کارت
سگ دو زدن تا بوق سگ باشه
هرشب سرِ سفره سرت پایین
هی گردن تو رگ به رگ باشه

چوب خط قرض و قوله تَم پر شه
پولی نمونه واسه بیماری ت
این که فقط یه کُلیه داری
حتی نشه نصف بدهکاری ت

خونه می شه زندون واسه ت وقتی
کل محل از تو طلب کاره
هر کاری می کنی بری زندون
چون جای خواب و آب و نون داره

دنیا به ساز تو نرقصید و
اما به ساز دنیا رقصیدی
راضی به سهم کم شدی، اما
از سهمتم چیزی نفهمیدی

این سرنوشت آدم و حَوّاس
که جُرمشونم سیب خوردن بود
آخه تقاص خوردن یه سیب
هر روز صدها بار مُردن بود؟!

من خسته م از این مرگ تکراری
مردن دلیلی تازه می خواد و
این که تموم شه بازی دنیا
یه درد بی اندازه می خواد و

من خسته از جون کندنم هستم
در حسرت یه مرگ، آرامش
مردن به جرم زندگی کردن!
تا سرحدِ مرگ اینو می خوامش!

#مهدی_دمیزاده

کانال تلگرام اشعار
@MehdiDamizadeh
https://t.me/MehdiDamizadeh

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

104
۳
۳