آبیِّ چَشمانش

آبیِّ چَشمانش

در دامِ چَشمانش، افتاده بودم من چَشمانِ او انگار، تیز چنگْ عقابی داشت با یک نظر من را، تا آسمان می بُرد یارِ نظر کرده، چَشمانِ آبی داشت

در دامِ چَشمانش، افتاده بودم من

چَشمانِ او انگار، تیز چنگْ عقابی داشت

با یک نظر من را، تا آسمان می بُرد

یارِ نظر کرده، چَشمانِ آبی داشت…

 

تیرِ نگاهِ او، بر قلبِ من می خورد

شیرین ترین دردی، که همْرَهم می شد

چَشمی که درگیرِ عقل و دلی باید

عقل و دلِ عاشق، وصلِ به هم می شد…

 

در هر تقلّایم، بی واسطه با عشق

ناگفته هایم را، در چَشمِ او خواندم

واژه کم آوَردم، آه ای خدای من

در جمله ی اوّل، “من عاشقم” ماندم…

 

آتش به دل میزد، طرزِ نگاهِ او

هوش از سرم می بُرد، از بس که زیبا بود

آبیِّ چَشمانش، دستی بر آتش داشت

آبیِّ چشمانش، شاه بیتِ دنیا بود…

334
۴
۲