بازی روزگار

بازی روزگار

شبیه آدماى بى نشونه

شدیم قربونى جور زمونه

زمین سردْ فرش زیر پامون

یه گوشه آسمونم سقف مونه

واسه ما زندگى رنج و عذابِ

به هر جا میرسیم عین سرابِ

نه شورى و نه شعرى ، نه سرودى

فقط آشوب و درد و اضطرابِ

تمومِ عمرمون دلشوره داریم

به کابوساى تکرارى دچاریم

از آینده گریزون و فرارى

همیشه توو گذشته موندگاریم

یه روز چشم انتظار این و اونیم

یه روزم از رسیدن جا می مونیم

پرِ حسرت شده روز و شبامون

تن خسته تر از باد خزونیم

با این دلواپسى ها قد کشیدیم

جاى شادى فقط دلتنگى دیدیم

به جاى پر زدن عمریه که ما

یه پیله دور دنیامون تنیدیم

از اول که اسیر سرنوشتیم

دم مرگم خوراک خاک و خشتیم

چى مى شد خط به خط زندگى رو

همونجورى که میخوایم مى نوشتیم

میگن این بازیاى روزگار

واسه هر کى بخواد هى بد میاره

برای ما که خواست و هی بد آورد

ببین دنیا چقدر بی اعتباره

‌‌‌‌‌‌‌‌‌چى آوردى سرِ ما اى زمونه

بگو کى چاره ى کار و میدونه

مگه میشه میون یه قبیله

‌یه آدم این همه تنها بمونه

(داوود نصیری)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: