مرموز

دوس دارم از لبت هر روز بشنوم
که عاشق منی تا وقتی باهمیم
با اینکه گاهی از همدیگه دلخوریم
تو دست و بال هم دنبال مرهمیم

تو هیچ شرایطی ترکت نمی کنم
تو خسته ای از عشق؛ درکت نمی کنم

یک لحظه عاشقی یک لحظه بی خیال
تو ذهن من فقط یک عالمه سوال

هر روز یک رقم مرموز میشی و
تغییر میکنی ؛ دلسوز میشی و

وابسته که شدم دل می کنی ازم
همراه من میای ؛ اما نه همقدم

من به سکوت تو عادت نمی کنم
غیر از تو با کسی صحبت نمی کنم

از من که دلخوری دنیام جهنمه
از غصه هام واست هرچی بگم کمه

من تکیه میکنم به حس و حال تو
بد میشه حال من از انفعال تو

دوس دارم از لبت هر روز بشنوم
که عاشق منی تا وقتی باهمیم
با اینکه گاهی از همدیگه دلخوریم
تو دست و بال هم دنبال مرهمیم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی سارا حبیبی

دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست . sarahabibipoam@gmail.com