هم بازی

نگاهت مثله اسکندر وجودم تخت جمشیده
نگاهت سرد میسوزم وجودم بوی غم میده
میدم کشور قلبم رو به استعماره لبخندت
توو تاریخ پای احساسش به حد من کی بخشیده

با اینکه زیر یک سقفیم اتاقامون جدا بوده
ما سقف ارزوهامون یه عمری میشه محدوده
با اینکه پیش هم هستیم دو قطب سرد و خاموشیم
چه مرزی بینمون افتاد که با دیوار مسدوده

به قلب سخت و مغرورت هر احساسی بی تاثیره
یه کشتی شده این ادم که سمت کوه یخ میره
توو فیلم عشق و بیزاری ما هم بازیه هم هستیم
مثه جک تووی تایتانیک بپات این مرد میمیره

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

  • با عرض سلام کارت رو از این لحاظ دوست داشتم: داشتن کلمه های خاص ساختن تعابیر خوب با اون کلمات ساختن شباهت ها و اشاره به شخصیت ها و وقایع تاریخی اما وقتی میاییم وارد جزئیات میشویم و کار رو مصراع به مصراع نگاه میکنیم، متوجه یه سری تناقضات کلامی و یا اشاره های نادرست و ناهماهنگ و تشبیه سازی غلط میشویم. بند اول کارت رو در نظر بگیر: نگاهت مثله اسکندر وجودم تخت جمشیده نگاهت سرد میسوزم وجودم بوی غم میده خب حالا بعد از این بند ، در بند دوم صحبت از لبخند میشه! میدم کشور قلبم رو به استعماره لبخندت به نظر بنده این مصراع با بند قبلی و کلماتی چون : نگاه سرد ، سوختن ، بوی غم و .... در تناقض هست. شاید نیاز بود بعد از کلمه "استعمار" کلمه ای بهتر و هماهنگ تر با بند قبلی حضور پیدا بکنه. " استعمار لبخندت" ، برای من ابهام و سوال برانگیز هست. متوجه منظور و مفهومی کلامی این عبارت نمیشم؟! این عبارت به نظر بنده بیشتر جنبه ی مثبت پیدا میکنه تا منفی و با بند قبلی تضاد داره! در این مصراع: توو تاریخ پای احساسش به حد من کی بخشیده به نظر بنده ، یک پرداخت زبانی بد و غلط صورت گرفته ، در حالت عامیانه وقتی کلمه "پای" به میون میاد و ادا میشه به یاد معانی وایسادن، صبر کردن ، فداکاری و تعابیری از این قبیل میفتیم و لفظ عامیانه اش به این صورت است: توو تاریخ پای احساسش، به حد من کی وایساده (ایستاده) اما شما فعلی رو به کار میبرید که به نظر بنده غلط هست و تاحالا نشنیدم: بخشیده!! چه چیزی رو بخشیده؟ آیا احساسش رو؟ پس وجود و لزوم کلمه "پای" در این مصراع چیه؟! جمله نادرست هست. ما سقف ارزوهامون یه عمری میشه محدوده>>> به نظر بنده یه جابجایی ارکان نامناسب رخ داده. حذف فعل در انتها، در مفهوم مصراع اثر میزاره و بنده در ابتدا فکر کردم کلمه "محدوده" اشاره به حیطه و قلمرو داره تا اشاره به حد و اندازه و تنگنا داشتن. در خطهای پایانی کار ، با آوردن کلماتی چون کشتی و کوه یخ و ساختن تعابیری از این دست، در دو خط آخر، خواستی کار رو ارجاع فرامتنی بدهید به فیلم معروف تایتانیک و شخصیت های داخل آن. اما به نظر بنده ، در این جا یک ارجاع فرامتنی بد و غلط و ناهماهنگ با کل کار صورت گرفته!!! آیا شخصیت های اصلی اون فیلم، شخصیت هایی سرد ، خسته و جدا از هم بودند؟؟؟ آیا شخصیت مقابل جک، با شخصیتی که در کار شما دیده میشه (نگاهت مثله اسکندر وجودم تخت جمشیده نگاهت سرد میسوزم وجودم بوی غم میده) در هماهنگی درست و منطقی به سر میبره؟ شخصیت مقابل جک شخصیتی بیزار و سرد بوده؟ ببخشید اگه زیاد حرف زدم و سرتون رو درد آوردم. *موفق باشید*
    • سلام هم ترانه عزیز.ممنونم از وقتی که گذاشتی و دقتی که به خرج دادی.جدا لذت بردم.واسه استعمار لبخند منظور این بوده که وجودم رو بپای لبخندی که ازم دریغ کردی میذارم.واسه جک درسته عشقشون توو تایتانیک دو طرفه بوده.اما بیشتر اون کوه یخ که غرور و کشتی که راوی باشه مد نظر بوده.در کل به نکات خوبی اشاره کردی که حتما لحاظ میکنم.