بریدم از دنیا

بریدم از همه دنیا،شاید تنها پناهم شی
بزار مومن بشم با تو،نزار که تو گناهم شی
بریدم از همه دنیا،که تنهاییش واسه من بود
با هرکی عاشقی کردم،نفهمیدم که دشمن بود
از این احساس تنهایی،از این حس جنون خستم
بزار راهی بشم بی تو،منی که بارمو بستم
منی که خوابمو با تو،یه رویای قشنگ دیدم
به هرکی میرسم از راه،نشونی از تو پرسیدم
بگو که نقش من چی بود،توی بازی این دنیا
یه سرباز شکست خورده،یا یه شاه تک و تنها
۸/۱۱/۹۳

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

  • بنده متوجه منطق روایی این کار نمیشم. شما در شروع کار ، صحبت از کسی یا معشوقه ای میکنی و دیالوگی میسازی: بزار مومن بشم با تو،نزار که تو گناهم شی ولی در ادامه روی میاری به کلی گویی و اون معشوقه میشه یه شخص سوم فرد و غریبه و از اون دیالوگ دونفره جدا میشه کار: بریدم از همه دنیا،که تنهاییش واسه من بود با هرکی عاشقی کردم،نفهمیدم که دشمن بود تا اینجا بد کار نکردید ولی در ادامه و با این بند ؛ کار رو مبهم و به نظرم دو تیکه میکنی : از این احساس تنهایی،از این حس جنون خستم بزار راهی بشم بی تو،منی که بارمو بستم!!! >>> متوجه این بند و علی الخصوص این مصراع نمیشم با توجه به شروع کار . چرا جدایی؟! که این بند باعث شده بندهای پایانی کار ، لزوم و اهمیتش کم بشه و کار از اون دیالوگ و درخواست شخصی تبدیل به کلی گویی از عشق و خلق یک انسان خسته و بلاتکلیف بشود. *موفق باشید*