گناهی نیست

چشمه های شعرم در جنگ با چشمات مانند شبی کور شد
این کمبود لبخندت در زندگی شخصیم بر تعقلم زور شد
او تو را نمیخواست و تو مرا نمیخواستی فیلمانه ما جور شد
در زندگیم زور شد عشق را نفهمیدن بر عمق دلم زور شد

گه گاه هوسی بود و گه گاه تنم بد شد اما گناهی نیست
خواستم که عشق بازی بین من و تو باشد هر چند که راهی نیست
معشوقه ی این تختم معشوقه ی این دیوار در اصل تو دیواری
شب ها تو میخوابی شب ها منی گریان در اصل تو بیداری

شب ها زمانی که با فاصله میخوابی از من چه بیزاری
از من چه بیزاری؟ بهر دل تو خود را کشتم ز هر کاری
اما هنوز ترسی در ظل چشمت پیداست من را چه میدانی؟
من را که چشمت را من را که بویت را خواندم چه میخوانی؟

گه گاه هوسی بود و گه گاه تنم بد شد اما گناهی نیست
خواستم که عشق بازی بین من و تو باشد هر چند که راهی نیست
معشوقه ی این تختم معشوقه ی این دیوار در اصل تو دیواری
شب ها تو میخوابی شب ها منی گریان در اصل تو بیداری

۲۸ تیر ۱۳۹۴

از این نویسنده بیشتر بخوانید: