گندم و مترسک

گندم و مترسک

دستای ِ کاهیم و کلاغا خوب می فهمن

من با تشنّجهای ِباد خسته می لرزم

اینجا میون  مزرعه درگیر تشویشم

تنهاتر از احساس غمگین کشاورزم

 

بغض شکسته ، تکیه گاه آهنی می خواد

روو شونه های چوبی من مرررگ می باره

فریاد گندم زار چشماتو نمی فهمم

گوشم پر از آهنگ خاموشه علفزاره

 

دستای من تاول به تاول بستر زخمه

شاید که گنجشکای تنها درد و بشناسن

زخمای بازوهای پوشالی مو   نشکافن

ِ اونها به زجر ِ شاخ و برگ ِ زرد ، حساسن

 

گندم به گندم ، خوشه خوشه  ،خرمن نوری

شب با خیالت روو زمین  مشرق رومی کاره

باور بکن این آدمک چوبی که می سوزه

صحرا به صحرا شعله های   بوته ی خاره

 

توو آسمون قلب تو شب غرقه مهتابه

چشمای تو می تابه تا،  گندم شکوفا شه

تاریکی ِ این قلب کاهی ،  تشنه ی ماهه

ماهی که با نورش روو خاکم ،  عشقْ می پاشه

فریبا سید موسوی ( رها )۱۴۴۸۴۰۳۷۹۴۳۴۹

از این نویسنده بیشتر بخوانید: