دستات سرده

به نام خدا

چقد دیر اومدم دستات سرده
غرورم زیر پاهاته نگا(ه) کن
یه راهو تا کجا میشد تکی رفت
زمین خوردم ببین! کمتر دعا کن

یه معدن کشف کردم توی قلبت
یه معدن: سنگای خوش رنگ یاقوت
عجیبه این کویر خشک ، آخه
یه دست فاصله داشت تا جنگل موت

یه شاعر با چشات عکاس شد رفت
یه زائر با نگات نقاش شد رفت
یه سرباز فراری مو تو که دید
شبونه مقصد اون خاش شد رفت

غلافش کن چشاتو ، ابروهاتو
بزار یک لحظه آرامش بگیرم
اگه دوریم به کامت تلخ بوده
منم یک عمره توو رویات اسیرم

محمدامین مظفری (امین)
موفق باشید

از این نویسنده بیشتر بخوانید: