کافه بن بست

در انقلابِ مخملِ سبزِ نگاهِ تو…

شورشگری توی دلِ خاموش من هستی!

یاغی ترین تبعیدیِ چشمای تو هستم

تو خارج از محدوده ی آغوش من هستی!

 

اشکامو بر می دارم و از چشمِ تو می رم

من متهم هستم به اینکه دوستت دارم

اینجا کسی جز بی کسی من رو نمی فهمه

لعنت به این حالم، به رویاها بدهکارم!

 

بی تو زمان هم پیش من بی معنیِ انگار

پس روی دستای خودم ساعت نمی بندم!

اینجا نشستم پشت میز کافه ی بن بست…

دارم به این نُت های بی اعصاب می خندم!

 

بازم دوباره ساز ناکوک یه گیتاریست…

بازم موبایل و چند تا عکس و فولدرِ شخصی…

یک قهوه ی تلخ و دو نخ سیگار، پُک در پُک…

داری تویِ این هندسه ی دود می رقصی…!

 

در پشت شیشه ازدحام عابرای خیس

بازم دوباره اشتباهی پیش بینی شد!

اینجا دلم ابری تر از اونه که می دونی

کاشکی که چتر دستهایت مال من می شد

 

چشمامو بستم پشت میز کافه ی بن بست

دلبسته و زخمی داره رویام می میره

می دونم این احساس وحشتناک بی خود نیست

توو بیتِ پایانی هوا بدجور دلگیره…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: