اعدامی

 

میگن این آخرین دیداره امروز

چقد دلشوره دارم این دقایق

تو میریو تموم میشه نگاهت

منو قصه پایان شقایق

حالا سلول انفرادی انگار

واسم نقطه پایان زمینه

باید تموم شه این قصه کهنه

تا دیگه غم رو شونه هام نشینه

صدای قفل در میگه که باید

از این سلول تنهایی رها شم

قدمهایی که برگشتی نداره

باید برای ساز مرگ صدا شم

فقط یه پله مونده تا رسیدن

چقد بی حس شده پاهای سردم

تموم قصه دیوونگیمو

یه لحظه توی قلبم دوره کردم

دیگه آخر این قصه همینه

یه چهار پایه که روش سرپا میمونم

طنابی که تو آغوشش میمیرم

خودم سکانس پایانو میخونم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

576
۱