لعنت به شهریور

از جا شدن توی یه سلولِ بدونِ در
از مردنِ هر سالِ من به وقتِ شهریور
از گریه کردن توو شبِ یلدای دلتنگی
از مهر و مومِ این جسد توو کالبدی سنگی
از کوچه های دربه در از شهرِ شبگردم
رفتم که باز از نو به دنیای تو برگردم
دنیای تو دنیای شیرینِ تصوّرها
دنیای تو مرزِ بهشتِ پشتِ آجر ها!
دنیای تو جبرِ محالِ خواستن و خواستن
دنیای تو تعریفِ غربت، درکِ نشناختن
می پیچه هر شب دور من وقتی که می خوابم
تنهاییام توی اتاقِ خوابِ بی خوابم
هرشب مرور خنده هات توو خوابِ ناباور
پرسه توو راهِ بسته ی از ابتدا آخر
هر شب منو یادِ تو و تکرارِ تنهایی
لعنت به من لعنت به تو لعنت به شهریور…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: