فنجونِ نسکافه

چقدر تلخ و نفس گیره

که از تقدیرِ من می ری

با این دل کندنت از من

تقاصِ چی رو می گیری؟!

 

پاهام جون می گرفت وقتی

تو با من همسفر بودی

می خوای جا بزنی اما

چرا حالا، به این زودی!؟

 

حالا بعد از یه سال خوب

دوباره توو همین کافه

چقدر تلخِ نگاهِ تو

به این فنجونِ نسکافه

 

مگه از من بدی دیدی

که ساز رفتنت کوکه

عجیبِ، فال فنجونَ م

به این رفتار مشکوکه!

 

چرا با اینکه می دونی

با عشقت زندگی کردم

تک و تنها از این کافه

باید به خونه برگردم؟!

 

غروبِ کوچه ها هر بار

یه تصویر از تو می سازه

صدای شر شر بارون

منُ یاد تو میندازه

 

چقدر تاریکِ این لحظه

منُ شب بی تو ترسونده

می رم اما یه حرفایی

هنوز توویِ گلوم مونده

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی علی عزیزی

"سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت" حافظ. (برای استفاده از ترانه هام این ایمیل منه: azizi2ali@yahoo.com ، خوشحال میشم اگه بتونم کمکتون کنم.)