آشوبم

آسمونُ ابری نکن،خورشیدمُ ازم نگیر
بذار تو این بی نفسی،نگات کنم یه دلِ سیر

سکوتِ من فریادمه،خودت که بهتر میدونی
چرا دیگه منُ داری،تو آتیشت می سوزونی

برای دلتنگیِ من،فقط نبودت کافیه
به یادِ “تو” تمومِ من،درگیرِ رویا بافیه

حالا که هر ثانیه ای،بدونِ “تو” سالِ برام
حق بده که زندگیُ،واسه یه لحظه هم نخوام

“آشوبم،
یه لحظه خوب یه لحظه دیوونه و بد
دریامُ،
طوفانِ “تو” آرمشِ منُ
بهم زد”

شمعای روی میزِ شام،سوختن ولی نیومدی
من با “تو” خوبی میکنم،پس “تو” چرا با من بدی

پنجره بازه سمتِ “تو”،بهارمُ پاییز نکن
با هر قدم رمتن منُ،از دلهره لبریز نکن

مثل یه قایق بادیَم،که توی فکرِ اسکله
گیج و گمه موجا شده؟به فکر صخره یا گله

من واسه تنهاتر شدن،به دستت انتخاب شدم
مثل یه کوه یخی ام،که بی وجودت آب شدم

“آشوبم،
یه لحظه خوب یه لحظه دیوونه و بد
دریامُ،
طوفانِ “تو” آرمشِ منُ
بهم زد”

امید منتظری

از این نویسنده بیشتر بخوانید: