بیست و یک خرداد شصت و هشت

بیست و یک خرداد شصت و هشت

توو فکر فرزند عجیبی بود

وقتی به دنیا اومدم گریه ام

همراه لبخند عجیبی بود…

 

 

پاهام تعادل رو نمیفهمید

اغوش مادر جون پناهم بود

روزای خوب کودکی من

تنها روزای بی گناهم بود!

 

اروم نه مثل برق رد میشد

شصتم رو به هفتاد میبردم

هرچی که تقویمم ورق میخورد

شادی هامو از یاد میبردم

 

هشتاد و چند و تا نود رفتم

روزای تلخم بیشتر میشد

لبخند از روی لبام میرفت

تا گونه هام با گریه تر میشد

 

دنیا شبیه اون که میگفتن

مثل یه رویا نه, حقیقت داشت

هرکی کنارم بود خنجر زد

حتی اگه یک لحظه فرصت داشت…

 

روزای خوب و ادماش رفتند

دردام ولی دست برنمیدارن

اونایی از من دل بریدن که

گفتن منو تنها نمیذارن…

 

 

 

 

تنهای تنها بیست و شیش ساله

بغضم رو توشعرام فرو بردم

از زندگی رو دست و از هرکی

باور نکردم پشت پا خوردم!

 

هرچی که خوبی کرده بودم باز

شمشیر تیزی شد به من برگشت

ای کاش این فرزند خط میخورد

بیست ویک خرداد شصت و هشت…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: