بساط ..

خاطرات بچگی  خـیلی قشنگه مـــی دونی

با تموم تلخیاش صاف ویه رنگه می دونی

حتی بازی هامونم حال وهوای خوبی داشت

خواهرم توی خونه عروسکای چوبی داشت

همه آرزوی ما، تو اون روزا یه چیزی بود

ای خدای مهربون ماهم بزرگشیم خیلی زود

اما حالا، چه روزایی با رفیقــامون داریم

واسـه خونوادهامون خیلی کم وقت میذاریم

یکی ماشین ، یکی قلیون ، یکی مَنقَل میاره

همه چی جوره ، یکی بساط کل کل میذاره

پای صحبت میشینیم حرفامون از بی کسیه

دردمون از این همــه احســاس دلواپـسـیــه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: