دیوار

مشتای سنگینم گره خورده
با سختیِ دیوار این خونه
اینقدر دل سنگِ نمی فهمه
اینیکه شسته قلبشو خونه

زورآزمایی من و دستاش
پابند قانون و قواعد نیست
انشاء سُرخم رو تنش میگه
حال دلم خیلی مساعد نیست

با آرزوی دیدن چشمات
درگیر این روزای بی رحمم
اینقدر با دلشوره مانوسم
آرامشو دیگه نمی فهمم

تکیه که میدم به تن دیوار
نه اینکه پشت حال من قرصه
از ردِّ قابی که خودت بردی
آخه دلم حالترو می پرسه

چشمام خشکِ به درِ خونه
با اینکه هر ثانیه تَر میشه
پیکار مشتای منو دیوار
هر روز داره سخت تر میشه

دلگیرم از احوال این روزا
عطر تو مامور عذابم شد
دیواری که قاب تو رو گم کرد
پیداترین کابوس خوابم شد

من واسه فریاد سکوتم تا
اوج حضورت حنجره میخوام
چشمای امّیدم می ترسن
دیوار کورِ پنجره میخوام

از این نویسنده بیشتر بخوانید: