سرهنگ پیر قصه

«سرهنگِ پیرِ قصه»

سرهنگِ پیرِ قصه،از خشم خوشه چیده
با انزوای آروم به انتها رسیده

جنگِ سرِ تاسِ اون،با بوی تند شامپو
تفهیم این عقاید،اوامرِ مو به مو

تنهاییِ دوباره اش خلوت با وان،زیرِ دوش
باز سوسکِ مشکیِ چاه،زانو زده رو به روش

شریک تنهایی ها،با بغض در به در شد
مجروحِ بوی سیگار،با فندک همسفر شد

همه با هم برابر،سلفیِ شیر و یک بز
فلش بکِ مستمر،سایش چرخ و ترمز

پرسه زدن تویِ هال با رب دوشامِ قرمز
دستورایِ مکرر،آوای تلخِ هرگز

سرهنگِ پیرِ قصه،جفت شده با تباهی
با ژست های نابو،فرمونِ اشتباهی

دستش به کلتِ کهنه،چشاش سمت دو ابرو
تفهیمِ این عقاید،اوامرِ مو به مو

سرهنگِ‌ پیر قصه،با بغض شده برادر
جاده ها رو طی کردو کم کم رسید به آخر

لم داده رو تختِ خواب،به یاد ده سالگی
روزای خوبِ قصه اش،روزای آزادگی

سرهنگ پیر قصه دلخوره از روزگار
دلخوره از زندگی،از اجتماعِ بیمار

با قلبِ باتری دارش،فریاد براش یه سمه
شوخی های بچه ها،دوباره فحشِ عمه

با فحشای کافدار یه ایلو بست به رگبار
از ترسِ جونِ سرهنگ،سیگارو دور نگهدار

بهمن رفیق ریه اش،فیلم هِندی هم یارِ غار
با کنشِ اون روزاش چه سر ها رفت بالا دار

بازم غروب جمعه،تکرارِ خلع و خسته
دود تو ریه اش می کنه سرهنگِ بازنشسته

با تزای طاغوتیش زنده به گور توی خاک
سرهنگِ پیر قصه وابسته شد به تریاک

مهاجرت به عقبی،وا دادنِ این دنیا
فلش بکِ مستمر،دستور دادن تو رویا

پایان این ماجرا،خودکشیِ سرهنگِ پیره
بستری شدن تو اورژانس،اینبار خیلی دیره

پرونده ی خودکشی با بک گراندِ تیره
ضرب الاجل داده بود،می گفت داره میره

سرهنگِ پیرِ قصه از خشم خوشه چیده
سکانس آخر اینه،خون و رگِ بریده

از این نویسنده بیشتر بخوانید: