تنهایی

خیابونای شهرخیس اند
ازاشکای من وبارون
حسابی حاله من ابری
حسابی حاله من داغون
گرفتند نورو از چشمام
تموم عابرای شهر
همه سرگرم دل بردن
نفهمید کسی درد من

چقدر تنهایی سرکردم
تاماه خاموش شه امشب
به حاله من بسازه دل
بخوابه اصطراب من
تمومه اشتباهامو مرور کردم ودیدم
با گریه های مصنوعی من امشب سیر خندیدیم

نگاه کردم تو آیینه حسابی خیس بود گونه ام
دیگه چیزی نمونده بود به لب برسه جونه ام
یه حاله خسته وبی روح همه گفتند من مرده ام
نمی دونستن انگاری که دزدا دلمو برده اند

چقدر تنهایی سرکردم
تاماه خاموش شه امشب
به حاله من بسازه دل
بخوابه اصطراب من
تمومه اشتباهامو مرور کردم ودیدم
با گریه های مصنوعی من امشب سیر خندیدیم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: