نوروز بی او

از میان درزهای پنجره,نور مهر انگار سو سو می زند
بازهم یک فاخته بر روی دلم,بی رمق کوکو و کوکو می زند

در میان ظلمت دنیای من,گشته آری روسفید ابر سیاه
درمیان این همه غم این دلم,بازهم آورده به شعرم پناه

می کند همدردی انگار باد هم,باصدای هق هق غم های من
می زند فریاد با عمق وجود,از غم و درد دل تنهای من

آسمان انگار ز من غمگین تر است,بغض خود را او فرو برده کنون
لیک قلبم با نگاهش آشناست,می کند سنگینی از بغض و جنون

در کنار سفره هفت سین باز,سبزی عطرنگاهش خالی است
عید انگار خسته از راه آمده,نا امیدی در دل آن جاری است

سردی حرم نگاهش توی قاب,گشته نوروز سالروز بی کسی
میزند پرسه غمی دور و برم,می زند موجی بر این دلواپسی

من همیشه فکر می کردم بهار,شادی میبخشد به ما و غم کجاست
مرده انگار این بهار خوشحالیم,حال فهمیدم که فکرم اشتباست

حال خاموش هستم و بی اشتیاق,از نبودش خسته و دل مرده ام
حال خاموشم چرا که نور را,با غمش از یاد و خاطر برده ام

شادی من در دل نوروز نیست,گرمی دستان او نوروز بود
بود از مهرش چه روشن قلب من,بودنش انگار همین دیروز بود

از این نویسنده بیشتر بخوانید: