جهانم ولی آخر شرق بود…

به نام او که در این نزدیکیست
جهانم ولی آخر شرق بود
من مثهِ شعر "حجمم"،سیاه و کبود
که واسه اکثر آدما مبهمه
یه آدم که از هیچجا اومده
یه آدم که دنیا واسش کمه

همه چیزم از زندگی"هیچ" نیست
چرا!یک دوجایی به دستم رسید
اگه زندگیه بوم نقاشیه
یه دریا پر از هیچ واسم کشید

نه من شاعرم نه غزلخون شب
فقط همنوام با شبای کبود
به جاشون تو روزا قدم میزنم
مثاله یکی بود و یکی نبود

همین خستهی گنگ بی ادعا
یه روزی تو خورشید تو غرق بود
ولی فلسفت رنگ "سقراط" داشت
جهانم ولی آخر "شرق" بود

تو از کوچه رفتی تو آینده ها
همه لحظه ها سنگ رو سنگ شد
منم گیر کردم تو این "عقل سرخ"
دل سینمامون واست تنگ شد

تو که توی برجا نشستی بدون
منه "کیمیایی"صفت زنده ام
هنوزم یه گاهی میرم کوچمون
دلم رو به شعرات خوش کرده ام

به اینکه یه روزای خوبی میاد
دیگه حجمه ی تلخ سیگار نیست
واسه مرد بودن باید خوب بود
دیگه "رشته ی سینما"عار نیست

از این نویسنده بیشتر بخوانید: