لغزش

از خاطر خسته نگو دوری
چون روح من نزدیک به تن هستی
تو از کجای این قصه بی تردید
راه نگاه تو رو به من بستی ؟

دستی و لرزش سوی تو آغوش
توو نقطه ذوبت توو قلب من
با هر نگاهت خواستنو خوندم
حس وجود خالص یک زن

با هر طبش گفتی که مومن باش
تکبیرو گفتم تا که محرم شم
لغزش قبول و باورش سخته
حوا باررونی ..ببخش آدم شم

تیزی کشیدم … خلاص از عشق
این آخرین برگ از غمارم بوود
وحشت.. تموم زندگیــم لرزید
این آخرین راه قـــرارم بوود

گفتند ممیز – منکر این راه
یعنی هوامــو از سرت وا کن
تیتر خبر رو جلد هر کاغذ
آدم حیا ..تــو فکر حوا کن

از سیب سرخ و گندم آدم
هرکس یه راه .. رو به تو وا کرد
من پرسه و هی کوچ و هی فریاد
از من گذشتی .. این من نامرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

608
۸